داستان کوتاه چند خطی

1

با تشویق به پسرش گفت: «تو می‌توانی هر چیزی که میخوای باشی.» پسرش لبخندی زد و با اعتماد به نفس پاسخ داد: «پس من می‌خوام یه دختر باشم.»

2

با خشم به همسرش نگاه کرد و گفت: «تو همیشه دروغ میگویی.» همسرش با آرامش پاسخ داد: «نه، من فقط حقیقت را پنهان می‌کنم.»

3

با خجالت از دختری که واقعا دوستش داشت خواستگاری کرد وَ دختر با خوشحالی پذیرفت ، اما نمیدانست ، او یک ربات است

4

او همیشه با خودش میگفت”فردا حتمن شروع میکنم”اما آن فردا ، هیچ وقت نیامد

5

با دیدن عکس قدیمی خود در دفتر خاطرات لبخند زد ، هرگزفراموش نمیکرد ، چگونه با تغییر جنسیت ، مسیر زندگی اش عوض شده بود.

6

چشمانش را با زور باز کرد،همسرش را بالای سرش دید که با چشمان گریان می پرسد”آخرین آرزویت چیست؟”وَ او با صدایی آهسته و لرزان پاسخ داد”بگذار بخوابم”

شاید دوست داشته باشید:  گردآوری:نمونه اشعار زیبا از صائب تبریزی

ابوالقاسم کریمی

ابوالقاسم کریمی : شاعر _ نویسنده _ فعال محیط زیست _ متولد 1365 _ ساکن _ استان تهران _ شهرستان ورامین

دیدگاهتان را بنویسید