داستان

1

یک روز یک نفر در این شهر تصمیم گرفت زندگی اش را تغییر دهد، اما آن یک نفر من نبودم.

2

او نفس عمیقی کشید و گفت : این آخرین بار است.

3

یک گیاه کوچک ، در میان سنگ های بزرگ شکوفا شد.

4

یک قطره اشک ، یک تمدن را منقرض کرد.

5

در آخرین لحظات ، دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:من دوستت دارم.

6

وقتی به تاریکی رسید دیگر به یاد نیاورد ، چرا روشنایی را دوست داشت.

7

شاید دوست داشته باشید:  متن کامل کتاب تائو ت چینگ _ بخش/8

ابوالقاسم کریمی

ابوالقاسم کریمی : شاعر _ نویسنده _ فعال محیط زیست _ متولد 1365 _ ساکن _ استان تهران _ شهرستان ورامین

دیدگاهتان را بنویسید