گردآوری:داستان کوتاه آموزنده_بهترین داستان های خواندنی/216

متن زیر از از کتاب «نامه ی بچه ها به خدا» که حاوی نامه های واقعی تعدادی از کودکان آمریکایی به خداست، برداشت شده است. کتابی که به دلیل لطافت و صداقت کودکانه اش به زبان های گوناگون از جمله فارسی ترجمه شده است. چند نامه را با هم می خوانیم.

۱.لازم نیست که نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان رو نگاه می کنم.

۲.فکر می کنم دستگاه منگنه یکی از بزرترین اختراعات تو باشه.

۳.اسم من سیمونه. اسمم از انجیله. هشت سال و نیم دارم. ما در خیابون پارک زندگی می کنیم. یه سگ دارم که اسمش باستره. یه همستر گوچولو داشتم که از خونه بیرون رفت و فرار کرد. من برای سنم کوچیکم هستم. سرگرمی های من شنا، بولینگ و مطالعه است. من یه آزمایشگاه کوچیک یه کلکسیون سکه و یه کلکسیون ماهی های استوایی دارم. در حال حاضر سه نوع از اونا رو دارم. خوب فکر می کنم که خیلی حرف زدم. خداحافظ

۴.بعضی وقتها بهت فکر می کنم حتی وقتی دعا نمی کنم.

۵.شرط می بندم که برای تو خیلی سخته که به همه آدمها در همه جای دنیا عشق داشته باشی.خانواده ما فقط از ۴ نفر تشکیل شده و من هیچ وقت نمی تونم این کارو بکنم.

۶.اگر روز یکشنبه توی کلیسا رو نگاه کنی بهت کفشای نوام رو نشون می دم.

۷.من داستان چانوکا رو از همه داستانهای دیگه بیشتر دوست دارم. تو واقعا داستانای قشنگی سر هم کردی.

۸.خداجون: از بین تمام آدمهائی که برات کار می کنند من نوح و داود رو بیشتر دوست دارم.

۹.دلم میخواد نهصد سال زندگی کنم، مثل شیث که توی کتاب مقدس درباره اش نوشته شده.

۱۰.دوستت دارم ،حالت خوبه؟ من خوبم، مادرم پنج دختر و یک پسر داره، من هم یکی از اونا هستم.

۱۱.از زمانی که راجع به تو شنیدم دیگه احساس تنهایی نمی کنم.

۱۲.ما خوندیم که توماس ادیسون روشنایی رو اختراع کرد اما توی مدرسه دینی می گن که تو اینکار رو کردی. پس شرط می بندم که ادیسون فکر تو رو دزدیده.

۱۳.اگر تو نمی گذاشتی که دایناسورها منقرض شوند ما دیگر کشوری نداشتیم. تو کار درستی کردی.

۱۴.خدای عزیزم این یک شعر است:

دوستت دارم، زیرا که به من داده ای، هر آنچه برای زندگی به آن نیازمندم، اما آرزو دارم، به من بگویی، که چرا مرا چنان آفریدی، که باید بمیرم.

۱۵.معرکه است که تو همیشه ستاره ها رو در جای درستشون قرار می دی.

۱۶.آدمای بد به نوح می خندیدند و می گفتند که تو احمقی که در زمین خشک کشتی می سازی. اما او خیلی باهوش بود چون شیفته تو بود. این همان کاریست که من می خواهم بکنم.

۱۷.فکر نمی کنم که هیچ کس می تونست بهتر از تو خدایی کنه. فقط خواستم که تو اینو بدونی اما من این حرفو به این خاطر نمی زنم که تو خدا هستی.

۱۸.من فکر نمی کردم که نارنجی و ارغوانی بهم بیاد، تا وقتی که غروب خورشیدی رو که روز سه شنبه ساخته بودی دیدم. دمت گرم.

۱۹.من بهترین کاری رو که از دستم بر میاد انجام میدم.

۲۰.خدای عزیز توی كلاسای دینی یكشنبه ها به ما گفتن كه تو چیكار میكنی. كی جای تو كار میكنه وقتی تو میری مرخصی ؟

۲۱.خدای عزیز می خوام تو جشن هالوین لباس شیطون بپوشم ؛ از نظر تو اشكالی نداره ؟

شاید دوست داشته باشید:  متن کامل کتاب تائو ت چینگ _ بخش/4

۲۲.خدای عزیز آیا تو واقعا نامرئی هستی یا این فقط یك شوخی است ؟

۲۳.خدای عزیز چرا به جای اینكه بذاری مردم بمیرن و مجبور بشی كه آدمای تازه دیگه ای بسازی همین آدمایی رو كه وجود دارن نیگه نمی داری ؟
۲۴.خدای عزیز آیا تو خدای حیوونا هستی یا خدای اونا یكی دیگه ست ؟

۲۵.خدای عزیز اگه واقعا منظورت اینه كه باید با دیگران همون كاری رو كرد كه اونا با تو میكنن ؛ پس من باید حساب برادرم رو برسم !۲۶.خدای عزیز من امریكایی هستم، تو چطور ؟

۲۷.خدای عزیز به خاطر برادر كوچیكم متشكرم ولی من دعا كرده بودم كه یه توله سگ داشته باشم !

۲۸.برادر من راجع به تولد بچه ها باهام حرف زده ولی به نظرم جور در نمیاد !

۲۹.خدا جون، این خطها رو کی دور کشورها کشیده؟

۳۰.ای خدای بزرگ: اگه برام چراغ جادوی علاء الدین رو بفرستی حاضرم هرچیزی رو که دارم به تو ببخشم… البته بجز پولهام و شطرنجم.

۳۱.خدای بزرگ: آرزو می کنم وقتی که بزرگ شدم درست شبیه بابام بشم، فقط نه به اون پشمالوئی.

۳۲.توی تعطیلات ما اونقدر بارون اومد که پدرم قاطی کرد و یک چیزائی در مورد تو گفت که مردم نباید بگن. یک وقت اذیتش نکنی ها

۳۳.خدای عزیز تو چطور تونستی كه بدونی خدا هستی؟

۳۴.خدای عزیز ، من فكر میكنم تو باید واقعاً با هوش باشی كه مذهب را اختراع كردی . با این كار باعث شدی كه همه ی مردم به تو احترام بگذارند و مدام اسم تو را به زبان بیاورند. من هم میخواهم معروف بشوم.

۳۵.تو چرا به مسیح اینقدر سختی دادی؟ پدرم هم به من سخت می گیرد. پس من می دانم كه او چه كشیده!! فكر نمی كنی شاید بهتر باشد هر دوی شما كمتر سخت گیری كنید؟

۳۶.تو چه كسی را عبادت می كنی؟ اگر عبادت نمی كنی فكر می كنی بتوانی به من اجازه بدهی از انجام این كار خلاص بشوم؟!

۳۷.خدای عزیز،پدرم فكر می كند كه توست. لطفاً او را به راه راست هدایت كن.

۳۸.دوست قدیمی و عزیزم،اوضاع چطور است ، رفیق؟ می توانی كاری كنی كه من و دوستانم بتوانیم شب های تابستان بیشتر بیرون بمانیم؟

ما بچه های باحالی هستیم.

۳۹.خدای عزیز،آتشفشان ها خیلی محشرند. اما تو باید یاد بگیری عصبانیت خودت را كنترل كنی!(این حرفی است كه مادرم همیشه به من می زند).

با عشق

۴۰.به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟

۴۱.این حقیقت داره اگر بابام از همان حرفهای زشتی را که توی بازی بولینگ میزند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمیرود؟

۴۲.آیا تو واقعاً میخواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟

۴۳.من به عروسی رفتم و آنها توی کلیسا همدیگر را بوسیدند. این از نظر تو اشکالی نداره؟

۴۴.لطفاً برام یه اسب کوچولو بفرست. من قبلاً هیچ چیز از تو نخواسته بودم. میتوانی درباره اش پرس و جو کنی.

۴۵.برادر من یک موش صحرایی است. تو باید به اون دم هم میدادی ها!

ابوالقاسم کریمی

ابوالقاسم کریمی : شاعر _ نویسنده _ فعال محیط زیست _ متولد 1365 _ ساکن _ استان تهران _ شهرستان ورامین

دیدگاهتان را بنویسید