گردآوری:داستان کوتاه آموزنده_شماره_9

از يك استاد سخنور دعوت به عمل آمد كه  در جمع مديران ارشد يك سازمان ايراد سخن نمايد .

محور سخنراني  در خصوص مسائل انگيزشي و چگونگي ارتقاء سطح روحيه  كاركنان دور ميزد. 

استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتي كه  توجه حضار كاملا به گفته هايش جلب شده بود ، چنين گفت :

آري دوستان ، من بهترين سالهاي زندگي را در آغوش زني گذراندم كه همسرم نبود !!!

ناگهان سكوت شوك برانگيزي جمع حضار را فرا گرفت !

استاد وقتي تعجب آنان را ديد ، پس از كمي مكث ادامه داد : آن زن ،  مادرم بود !

حاضران شروع به خنديدن كردند و استاد سخنان خود را ادامه داد …

.

.

.

.

تقريبا يك هفته از آن قضيه سپري گشت تا اينكه يكي از مديران ارشد همان سازمان به همراه همسرش به يك ميهماني نيمه رسمي دعوت شد . آن مدير از جمله افراد پركار و تلاشگر سازمان بود كه هميشه خدا سرش شلوغ بود …

او خواست كه خودي نشان داده  و در جمع دوستان و آشنايان با بازگو كردن همان لطيفه ، محفل را بيشتر گرم  كند . لذا با صداي بلند گفت : آري ، من بهترين سال هاي زندگي خود را در آغوش زني گذرانده ام كه همسرم نبود !

همانطوري كه انتظار مي رفت سكوت توام با شك همه را فرا گرفت و طبيعتا همسرش نيز در اوج خشم و حسادت بسر مي برد .

مدير كه  وقت را مناسب ميديد ،‌ خواست لطيفه را ادامه دهد ، اما از بد حادثه ، چيزي به خاطرش نيامد و هرچه زمان گذشت ، سو ء ظن ميهمانان نسبت به او بيشتر شد ، تا اينكه  به ناچار گفت : راستش دوستان، هر چي فكر مي كنم ، نمي تونم بخاطر بيارم آن خانم كي بود ؟!!

شاید دوست داشته باشید:  گردآوری:نمونه اشعار سیف فرغانی

نتيجه اخلاقي :  Don’t Copy If You Can’t Paste!!!

اگه نمیتونی مطلبی رو عینا بازگو کنی پس بهتره کپی برداری نکنی

ابوالقاسم کریمی

ابوالقاسم کریمی : شاعر _ نویسنده _ فعال محیط زیست _ متولد 1365 _ ساکن _ استان تهران _ شهرستان ورامین

دیدگاهتان را بنویسید