دلنوشته:ابوالقاسم کریمی

خدایا سلام
ببخشید بد موقع مزاحم شدم
ولی خیلی نیاز دارم با یکی صحبت کنم

خدا
امروز که داشتم تو پیاده رو راه میرفتم
یه اتفاق عجیب برام افتاد که تا حالا تو زندگیم تجربش نکرده بودم

وقتی از کنار یه دختر گذشتم
وقتی چشمم صورتشو دید
احساس غریبی برام به وجود امد
احساس کردم اون دختر رو یه جا قبلا دیدم
احساس کردم قبلا با این دختر زندگی کردم
احساس کردم جزئی از خودمه جزئی از خانوادمه
احساس کردم اون دختر جزئی از قلبمه

خدایا
تا به حال توزندگیم چنین حسی رو تجربه نکرده بودم
وقتی از کنار اون دختر گذشتم
وقتی چشمم صورتشو دید
دنیای عجیبی جلو چشمام ظاهر شد

خدایا
ولی این تمام ماجرا نیست
این احساسات باعث شد
عاشق اون دختر بشم
من با یک نگاه
یک نگاه ساده عاشق شدم
منی که تا دیروز اعتقاد داشتم
عشق یک امر غریزی هست و ربطی به روح و روان نداره
منی که میگفتم اگه غریزه نباشه ، عشق نیست
با یه رد شدن ساده از کنار یه عابر
با یه نگاه
با یه اتفاق
عاشق شدم
اونم
عاشق کسی که اصلا منو نمیشناسه

هنوز ، خودمم باورم نمیشه

خدایا
حالا باید چکار کنم؟
تو میتونی یه کاری کنی که من یه بار دیگه اون دختر رو ببینم
اگه ببینمش این بار بهش میگم
بهش میگم که دوستش دارم
بهش میگم چه احساسی بهش دارم
بهش میگم که با دیدنش چه اتفاقی تو قلبم افتاده

ولی نه
وایسا
یه چیزی

انگار به این راحتی هم نیست

اگه وسط خیابون جلوشو بگیرم و بخوابم اینطوری باهاش صحبت کنم
شاید فکر کنه من دیوونه ای چیزی هستم
یا حداقلش اینکه فکر بد دربارم میکنه

شاید دوست داشته باشید:  گردآوری:حکایت های زیبا_گلستان سعدی

اما،
آره
آره خدا یه اما داره
اما اگه این احساسات مشترک باشه چی؟
شاید وقتی اونم از کنار من رد شد
همون احساسی رو نسبت به من پیدا کرد که من پیدا کردم

خوب ، اما ، اگه ، اینجوری نباشه چی؟
اگه این حسی که من الان دارم اون نداشته باشه چی؟
اگه دیدمش
اگه باهاش صحبت کردم
اگه ناراحت شد
اگه عصبانی شد
اونموقع چی

اَه ، لعنتی
نمیدونم
باید چکار کنم……

ابوالقاسم کریمی

ابوالقاسم کریمی : شاعر _ نویسنده _ فعال محیط زیست _ متولد 1365 _ ساکن _ استان تهران _ شهرستان ورامین

دیدگاهتان را بنویسید