دلنوشته:ابوالقاسم کریمی

یک هفته قبل همسایه ی ما که مغازه ی کوچکی داشت و مواد غذایی میفروخت از دنیا رفت.

**

مدت ها پیش ، در چنین ایامی بود که وقتی به مغازه اش رفتم با خنده گفت:

قاسم(اسم کوچکم است) تو چرا زن نمیگیری…..

و بدون اینکه اجازه حرف زدن بهم بده ادامه داد:

برو زن بگیر تا وقتی مثل من پیر شدی ، بچه هات عصای دستت باشن…….

**

4 سال گذشت

و همسایه ی مغازه دار ما سخت بیمار شد

**

اوایل بچه هاش خیلی هواشو داشتن

اما بعد از 2 سال پرستاری کردن از پدرشون خسته شدن

وَ آهسته آهسته بر سر تقسیم ارث و متن وصیتنامه

اختلاف ها شکل گرفت

**

تا اینکه یک شب…

**

جلوی پدر بیمار

دو تا از بچها با هم دعوای سختی کردن

**

همان شب همسایه ی مغازه دار ما حالش بدتر شد

طوری که با آمبولانش او را به بیمارستان منتقل کردن

**

15 روز در بیمارستان بستری بود

و بعد…..

**

روحش شاد و یادش گرامی

برای شادی این مرحوم یک حمد و سوره بخوانیم و صلواتی بفرستیم

شاید دوست داشته باشید:  داستانک_ابوالقاسم کریمی

ابوالقاسم کریمی

ابوالقاسم کریمی : شاعر _ نویسنده _ فعال محیط زیست _ متولد 1365 _ ساکن _ استان تهران _ شهرستان ورامین

دیدگاهتان را بنویسید