داستانگ:ابوالقاسم کریمی

_________________
دوباره زن و شوهر با هم دعوا کردند این بار بر سر خاطرات نداشته دوران نامزدی.
_________________
.هیچکس کمکش نکرد تا اینکه زیر سرما مرد اما عکسی که از جنازه اش گرفتند میلیون ها لایک داشت
_________________
اگر پسرک میدانست امروز آخرین باری است که صورت مادرش را میبیند ، هیچ وقت به ساحل نمی رفت.
_________________
امروز رسما همسر مردی چاق و کچل شد ؛ پول با قیمت بالایی آرزوهایش را خرید.
_________________
صدای صمیمی ترین دوستش که پشت خط بود به او گفت:”ببخشید ، شما رو به جا نمی یارم”
_________________
“چرا باورم نمیکنی”این جمله را زن شوهر داری به دوست پسرش گفت
_________________
پیش فرضش این بود برایش اهمیتی نخواهد داشت ، اما وقتی صورت همسرش را دید متوجه شد دیگر عاشقش نیست
_________________
بلاخره لحظات آخر عمر به یادش آمد نه ماشینی دارد نه مغازه ای و نه خانه ای ؛ با لبخند خدا را شکر کرد که دارد می میرد
_________________
کوچه قدیمی دوران کودکی اش تبدیل به برج مسکونی مدرنی شده بود ؛ یعنی خاطرات هم زمان انقضا دارند
_________________
هیچ کس نفهمید او دقیقا چه میخواهد بگوید؛ تنها متوجه شدند دوست ندارد امروز بمیرد.

شاید دوست داشته باشید:  اشعار ابوالقاسم کریمی

ابوالقاسم کریمی

ابوالقاسم کریمی : شاعر _ نویسنده _ فعال محیط زیست _ متولد 1365 _ ساکن _ استان تهران _ شهرستان ورامین

دیدگاهتان را بنویسید