داستان کوتاه _ ابوالقاسم کریمی

1

با دیدن عکس عروسی دوست قدیمی خود در توییتر، آهی کشید

و زیر لب گفت :  

«چرا من تنها هستم؟»

2

با شنیدن خبر مرگ پدرش، شوکه شد و نتوانست حرفی بزند. او فقط یک پیام داشت: «بابا، من دوستت دارم.»

3

بعد از سال‌ها تلاش، بالاخره موفق شد کتاب شعر خود را منتشر کند، اما هیچ کس اشعارش را دوست نداشت.

4

با دیدن عکس قدیمی خود در دفتر خاطرات، لبخند زد و زیر گفت: «آن روزها چقدر خوشحال بودم.

5

با شور و شوق زیادی برای سفر فضایی آماده شده بود ، اما وقتی به مقصد رسید فهمید ، راه برگشت ، وجود ندارد.

6

با دلسوزی به پسر کوچک خیابانی که گرسنه بود نگاه کرد ، او هم چنین بود ، و تنها ، یک تکیه نان داشت …

7

وقتی به خانه رسید، همه چیز را به هم ریخته دید و فقط یک نامه روی میز بود: «ببخشید، من رفتم.»

شاید دوست داشته باشید:  گردآوری:نمونه اشعار زیبا از شاعر ایرانی_ پروین اعتصامی

ابوالقاسم کریمی

ابوالقاسم کریمی : شاعر _ نویسنده _ فعال محیط زیست _ متولد 1365 _ ساکن _ استان تهران _ شهرستان ورامین

دیدگاهتان را بنویسید